
قفسهنوشت ۱۲۳: بروکلین؛ نوشتهٔ کولم تویبین
برای یک رمان با سبک روایت متعارف چند پیشنیاز اصلی وجود دارد. یکیاش شناساندن مکان و زمان در داستان، فضاسازی در صورت تاریخی بودن موقعیت داستان، شخصیتپردازی و داشتن کشش داستانی است. رمان حاضر، نوشتهٔ نویسندهٔ ایرلندی و استاد کنونی دانشگاه کلمبیا، فاقد موارد یادشده است. شخصیت «ایلیس» که برای کار به بروکلین رفته است، معلوم نیست که دقیقاً چه جور آدمی ...

قفسهنوشت ۱۲۲: نام من لوسی بارتون است؛ نوشتهٔ الیزابت استراوت
«پاری اوقات که این روزها در آپارتمان تنها هستم، با صدایی نرم و بلند میگویم "مامانی!" و نمیدانم منظورم چیست. آیا دارم مادرم را صدا میکنم یا صدای دخترم بکا را میشنوم، موقعی که بکا نظارهگر برخورد دومین هواپیما به دومین برج بود. به نظرم، هر دو صداست.
این داستان من است.
و هنوز این داستان داستانِ خیلیهاست. داستان مُلا، هماتاقیِ دانشگاهم، و داستان ...

قفسهنوشت ۱۲۱: سالار مگسها؛ نوشتهٔ ویلیام گلدینگ
اولین رمانِ «ویلیام گلدینگ» نویسندهٔ انگلیسی برندهٔ جایزهٔ نوبل در سال ۱۹۸۳ از سه وجه قابل توجه است. وجه اول پیرنگ مرکزی داستان است که به نظرم بسیار جذاب است. بعد از یک سانحهٔ هوایی، تعدادی پسربچه که هیچ کدام به غیر از دو برادر دوقلو همدیگر را از قبل نمیشناختهاند، در جزیرهای ناشناخته و بدون سکنه میافتند. کمکم دو دسته میشوند. دستهای که میخ...

قفسهنوشت ۱۲۰: الیو کیتریج؛ نوشتهٔ الیزابت استراوت
خودِ نویسنده میگوید این یک رمان است اما نه به معنای مرسومش. مجموعه داستان کوتاهی که از قبل به نیت رمان شدن نوشته شده است. حتی داستانها قبلاً در مجلات ادبی منتشر شده است. سبکْ سبکِ داستان کوتاه است اما داستانها به هم پیوسته هستند و شخصیتها همه در شهری ساختگی در ایالت مِین، شمال شرق امریکا نزدیک مرز کانادا، زندگی میکنند و شخصیت ثابت همهٔ داستان...

قفسهنوشت ۱۱۹: دهکدهٔ برفی؛ نوشتهٔ یاسانوری کاواباتا
یک هایکوی بلند، در فضایی سرد، تصویرهایی شاعرانه، مکالمههایی شبیه به گفتمگفتاهای شعرهای بلند، داستانی کلاسیک که شباهتی با داستانهای کلاسیک غربی ندارد، از نویسندهٔ ژاپنی برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبی سال ۱۹۶۸. ظاهراً این کتاب با عنوان «دهکدهٔ برفی» به فارسی ترجمه شده است.
شیمامورا مردی است که در سرگردانی درونیاش زن و بچهاش را در توکیو را وامینهد و به...

قفسهنوشت ۱۱۸: کوری؛ نوشتهٔ ژوزه ساراماگو
«فکر میکنم ما کوریم ولی نمیبینیم، انسانهای کوری که میبینند، اما نمیبینند.» (ص آخر داستان)
بیماری سفید، کوری ناگهان که هم مسری است و هم برخلاف روال عادی کوری، به جای تصویری سیاه، همه چیز سفیدِ مطلق است. مردی کور میشود، به چشمپزشک میرود، چشمپزشک و همهٔ حاضران مطب کور میشوند و کار تا جایی پیش میرود که همهٔ شهر کور میشوند. گروه اول کورها نا...

قفسهنوشت ۱۱۷: چیزی غریب در سرم؛ نوشتهٔ اورهان پاموک
اورهان پاموک، نویسندهٔ ترکتبار اهل استانبول، استاد پارهوقت ادبیات تطبیقی در دانشگاه کلمبیا و برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبی در سال ۲۰۰۶ است. کتاب حاضر در سال ۲۰۱۴ منتشر شد و در فهرست اولیهٔ جایزهٔ بخش بینالمللی منبوکر قرار گرفت. این رمان نسبتاً بلند در مورد زندگی «مِولوت»، دورهگرد بوزافروشی است که در نوجوانی در دههٔ شصت میلادی همراه با پدرش به استانب...

قفسهنوشت ۱۱۵: چگونه تنها بودن؛ نوشتهٔ جاناتان فرنزن
«من عزادار فروبستگی قدرت فرهنگیای که روزی ادبیات داشت هستم و در اندوه زمانهای بسیار مضطرب هستم که لذت متن را به سختی برمیتابد. فکر نمیکنم دیگران بیخیال استفاده از تلویزیون شوند. حتی خودم مطمئن نیستم تا کی بیتلویزیون بمانم. اما اولین درسی که خواندن به ما میدهد، "چگونه تنها بودن" است.» (ص ۱۷۸)
«جاناتان فرنزن» از معدود نویسندگان زندهٔ آمریکایی ...

قفسهنوشت ۱۱۶: مثل یک نویسنده خواندن؛ نوشتهٔ فرنسین پروز
تمام حرف نویسندهٔ این کتاب این است که به جای رفتن به کلاسهای نویسندگی و از این جور چیزها، بهترین کلاس نویسندگی آهسته و دقیق خواندن آثار ماندگار ادبی است. بقیهٔ کتاب مملو از مثالهای بعضاً ملالآور با توضیحات شخصی نویسنده است. به این معنا که اگر آن کتابها را نخوانده باشید، احتمالاً حرف نویسنده را نخواهید فهمید. بدترش حرافی نویسنده و گفتن از خاطرات...

قفسهنوشت ۱۱۴: ۴ ۳ ۲ ۱؛ نوشتهٔ پل آستر
نامزد نهایی جایزهٔ منبوکر در سال ۲۰۱۷، آخرین نوشتهٔ پل آستر نویسندهٔ آمریکایی. نویسندهای که به قول خودش هر روز هشت ساعت مینویسد و در بهترین حالت سه صفحه در یک روز مینویسد، بعد از هفت سال بیکتابی حالا بلندترین رمانش را نوشته است، آن هم در ۸۶۶ صفحه. رمان چهار قصه است در یک قصه. یک نفر با چهار سرنوشت مختلف. رمانِ «۴ ۳ ۲ ۱» در واقع چهار رمان است ک...

قفسهنوشت ۱۱۳: زندگی نوشتن؛ نوشتهٔ آنی دیلارد
«چرا اصلاً کسی به جای تماشای فیلم روی پرده کتاب بخواند؟ چون کتاب میتواند تبدیل به ادبیات شود… در نظر من، هر چه بیشتر کتابی ادبی باشد، واژههایش دقیقتر، جملاتش تخیلآمیزتر، عمیقتر و مستدلتر هستند، و مردم بیشتر آن کتاب را میخوانند… به نظرم سختتر از سالها وقت گذاشتن برای نوشتن یک کتاب، متقاعد کردن کتابنخوانها به خواندن کتاب است.» (ص ۱۹)
با وج...